يا حسين ( ع ) .....
قامتت ، احرام را معطر مي داشت . و قدمت ، خاك را مطهر . نور ، پا به پاي ساية تو از ستيغ كوه فرود مي آمد . نام و پيا م تو ، از افق تا افق مي رفت . و تو از پاي زمزم به كربلا مي رفتي . از جوشش زلال آب ، به درياي خون . از تشنگي به عرفان . از عرفات به قتلگاه .
مي دانستي و مي رفتي . ريگزاران را گلستان عرفان ديدي ، اي قتيل ، كه خورشيد عشق از مشرق نگاه تو بر جان انسان تابيد .
مولاي من !
از فراز گودال قتلگاه چه ديدي ، آنگاه كه جوانت در خون مي تپيد ؟
يا ثار الله !
از پس آن شام غربت و معرفت ، فجر چگونه دميد ؟ و آنگاه كه از گلوي تشنه تو ، زمزمه عشق به افلاك مي رفت ، خورشيد ، ذرات نور را از قطرات خون كدامين شهيد به وام گرفت ؟ من كجا بودم ـ اگر بودم ـ آنگاه كه خون خردسال ترين شهيد همه تاريخ از دست تو بر آسمان سرنوشت انسان ، منشور حق مي نوشت ، ميثاق خون مي بست و عطر عشق مي پاشيد ؟
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
بر دوش و آغوش پيامبر ( ص ) بودي ، اي مظلوم افتاده برخاك ، اي غريب ، اي شهيد . و اينك ، كارواني ، اهل عصمت را به اسارت مي برد . و پيام خون تو كه در اسارت ، سرفراز مي رود . و زينب ( س ) بر ريگزاران تفته ، از قتلگاه به مدينه . و كودكان تو در خارزار سفر ، بر دوش و آغوش او ، چونان ارغوان ، در آغوش بهار ....
يا شهيد .........
پيچيده در جامه اي سپيد ، از دامان مادر ، به آغوش پيامبر مي رفتي . نامت ، آويزة پرِ جبرئيل ، از آسمان مي آمد و سيب سرخي كه رنگ و بوي خون تو را از عرش مي آورد . از سرانگشت پيامبر ، عصير عشق بر كامت مي چكيد ، هر قطره اي به وسعت آسمان . و از زبانش ، افشرة حق برجانت مي باريد . چونان ستارگان بر كام كهكشان .
مولاي من !
تا زبانت به تكبير گويا شد ، از هفت آسمان نداي تكبير آمد . و تكرار آن بر شيعيانت ، سنت شد . خدايت (( كشته )) مي خواست . غوطه ور در خون . فرو افتاده در خاك ، تفسير عشق به روشني آفتاب ، تا حجت بر عاشقان تمام شود . پس ، به تكبيري ، برآمدي . پيچيده در جامه اي سپيد . و به تكبيري بازپسين ، بر رفتي ، برهنه در خاك ، بر افلاك ـ از آسمان آغوش پيامبر ....
اي پسر بو تراب !
برخاك خفتن ، سنت خاندان تو بود . و خارستان عاشقي را ، بي پاي افزار رفتن .
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
آنك ، پسرت ، پاره جگرت ، علي اكبرت ، در خون ، برخاك .......
يا ثارالله .......
قدم بر خاك قتلگاه نهاده بود ي، تنها و بي ياور . زمين ، از خون عزيزانت رنگين بود و در خيمه گاه ، دلها در سينه ها مي تپيد .... به كدام سو مي توانستي نگريست ؟ تشنه كامانِ خيمه ها را جرعه اي آب مي بايست و نبود . دستي كه به جستجوي آب از صف دشمن مي گذشت ، بر خاك افتاده بود و علمدار تو ، پيشاني تسليم بر خاك عبوديت حق داشت . پيش از اين ، تصوير قامت فرزندت را در منظر چشم داشتي كه مي رفت و مي دانستي كه باز نمي گردد . ضربة شمشيري كه بر پيكر او فرود آمد ، بايد كه قلبت را صد پاره كرده باشد . و آنك ، پيكر پاك تو كه صد پاره مي شد و خردسالان خيمه ، آن را در منظر چشم تا مدينة الرسول به اسارت مي بردند . تو از گودال قتلگاه ديدي كه دشمن ، حرمت حريم حرم را در زير گام فتح دراد . بر تو چه گذشت آنگاه كه مي ديدي و از جاي برنمي توانستي خاست ؟ فرياد تو ، اما ، از فراخناي زمان درگذشت ، نه به دشنامي ، به اندرزي كه در آن رمز و راز آزادگي نهفته بود . تو ، بي دينان ر ا نيز آزاده مي خواستي !
يا شيعت آل سفيان !
آن كه برخاك ، در خون ، مي تپد ، مولاي ماست : لب تشنه ، مجروح ، مظلوم !
و آن كه پاي برخار بيابان مي رود ، پيام آور خون تبار ماست : دردمند ، اسير ، درزنجير !
ما، برخاك افتادگان سرفراز همه تاريخيم كه ستارگان برخاك مولايمان بوسه مي زنند . استخوان هامان ، هيمة تنور ظلم تاريخ نبوده است .
٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭
مولاي من !
از آن روز كه در خون خفتي ، شب ها بر خورشيد گذشته است و بر آن سال ، سال ها . و ما حديث مظلوميت تو را ، سينه به سينه ، تا قيام قيامت در طليعه قيام هامان خواهيم برد . و در باغ سينه مان ، گل محمدي ، بوي خون تو را دارد ......
اَلْسَّلامُ علَيكْ يا ثارالله و عَلْي اْلاَرواحِ اْلَتي حَلَّتْ بِفِنائك