تبليغاتX
تنهاترین شقایق

تنهاترین شقایق

خدایا!!باران عشق را از ما دریغ مکن آمین

عاشق شاعر(خودم)

 

ای راهبه ی دیرنشین حرم دل

از عشق به چشمان تو عقلم شده زائل

ای ماه فروزان شب ساکت و بیدار

دیوانه ی رویت شدم و گشته ام عاقل

ای قوی سپید بال رویای شب من

تو آبی دریایی و من غرقه ی ساحل

ای عشق به آخر شده در چشم سیاهت

تو ناجی دلهایی و من زهر حلاحل

این قلب که در کشور من پادشهی بود

حالا شده در کوی دو چشمان تو سائل

من شعر نمی گفتم و من مست نبودم

هم مست شدم از می عشق تو و، شاعر 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 18:14  توسط صادق  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 19:46  توسط صادق  | 

داني كه چرا خانه حق گشته سيه پوش ... زيرا كه خداي تو عزادار حسين است

 

يا حسين ( ع ) .....

قامتت ، احرام را معطر مي داشت . و قدمت ، خاك را مطهر . نور ، پا به پاي ساية تو از ستيغ كوه فرود مي آمد . نام و پيا م تو ، از افق تا افق مي رفت . و تو از پاي زمزم به كربلا مي رفتي . از جوشش زلال آب ، به درياي خون . از تشنگي به عرفان . از عرفات به قتلگاه .

مي دانستي و مي رفتي . ريگزاران را گلستان عرفان ديدي ، اي قتيل ، كه خورشيد عشق از مشرق نگاه تو بر جان انسان تابيد .

مولاي من !

از فراز گودال قتلگاه چه ديدي ، آنگاه كه جوانت در خون مي تپيد ؟

يا ثار الله !

از پس آن شام غربت و معرفت ، فجر چگونه دميد ؟ و آنگاه كه از گلوي تشنه تو ، زمزمه عشق به افلاك مي رفت ، خورشيد ، ذرات نور را از قطرات خون كدامين شهيد به وام گرفت ؟ من كجا بودم‌‌‌ ـ اگر بودم ـ آنگاه كه خون خردسال ترين شهيد همه تاريخ از دست تو بر آسمان سرنوشت انسان ، منشور حق مي نوشت ، ميثاق خون مي بست و عطر عشق مي پاشيد ؟

٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭

بر دوش و آغوش پيامبر ( ص ) بودي ، اي مظلوم افتاده برخاك ، اي غريب ، اي شهيد . و اينك ، كارواني ، اهل عصمت را به اسارت مي برد . و پيام خون تو كه در اسارت ، سرفراز مي رود . و زينب ( س ) بر ريگزاران تفته ، از قتلگاه به مدينه . و كودكان تو در خارزار سفر ، بر دوش و آغوش او ، چونان ارغوان ، در آغوش بهار ....

يا شهيد .........

پيچيده در جامه اي سپيد ، از دامان مادر ، به آغوش پيامبر مي رفتي . نامت ، آويزة پرِ جبرئيل ، از آسمان مي آمد و سيب سرخي كه رنگ و بوي خون تو را از عرش مي آورد . از سرانگشت پيامبر ، عصير عشق بر كامت مي چكيد ، هر قطره اي به وسعت آسمان . و از زبانش ، افشرة حق برجانت مي باريد . چونان ستارگان بر كام كهكشان .

مولاي من !

تا زبانت به تكبير گويا شد ، از هفت آسمان نداي تكبير آمد . و تكرار آن بر شيعيانت ، سنت شد . خدايت (( كشته )) مي خواست . غوطه ور در خون . فرو افتاده در خاك ، تفسير عشق به روشني آفتاب ، تا حجت بر عاشقان تمام شود . پس ، به تكبيري ، برآمدي . پيچيده در جامه اي سپيد . و به تكبيري بازپسين ، بر رفتي ، برهنه در خاك ، بر افلاك ‌‌‌‌ـ از آسمان آغوش پيامبر ....

اي پسر بو تراب !

برخاك خفتن ، سنت خاندان تو بود . و خارستان عاشقي را ، بي پاي افزار رفتن .

٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭

آنك ، پسرت ، پاره جگرت ، علي اكبرت ، در خون ، برخاك .......

يا ثارالله .......

قدم بر خاك قتلگاه نهاده بود ي، تنها و بي ياور . زمين ، از خون عزيزانت رنگين بود و در خيمه گاه ، دلها در سينه ها مي تپيد .... به كدام سو مي توانستي نگريست ؟ تشنه كامانِ خيمه ها را جرعه اي آب مي بايست و نبود . دستي كه به جستجوي آب از صف دشمن مي گذشت ، بر خاك افتاده بود و علمدار تو ، پيشاني تسليم بر خاك عبوديت حق داشت . پيش از اين ، تصوير قامت فرزندت را در منظر چشم داشتي كه مي رفت و مي دانستي كه باز نمي گردد . ضربة شمشيري كه بر پيكر او فرود آمد ، بايد كه قلبت را صد پاره كرده باشد . و آنك ، پيكر پاك تو كه صد پاره مي شد و خردسالان خيمه ، آن را در منظر چشم تا مدينة الرسول به اسارت مي بردند . تو از گودال قتلگاه ديدي كه دشمن ، حرمت حريم حرم را در زير گام فتح دراد . بر تو چه گذشت آنگاه كه مي ديدي و از جاي برنمي توانستي خاست ؟ فرياد تو ، اما ، از فراخناي زمان درگذشت ، نه به دشنامي ، به اندرزي كه در آن رمز و راز آزادگي نهفته بود . تو ، بي دينان ر ا نيز آزاده مي خواستي !

يا شيعت آل سفيان !

آن كه برخاك ، در خون ، مي تپد ، مولاي ماست : لب تشنه ، مجروح ، مظلوم !

و آن كه پاي برخار بيابان مي رود ، پيام آور خون تبار ماست : دردمند ، اسير ، درزنجير !

ما، برخاك افتادگان سرفراز همه تاريخيم كه ستارگان برخاك مولايمان بوسه مي زنند . استخوان هامان ، هيمة تنور ظلم تاريخ نبوده است .

٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭ ٭

مولاي من !

از آن روز كه در خون خفتي ، شب ها بر خورشيد گذشته است و بر آن سال ، سال ها . و ما حديث مظلوميت تو را ، سينه به سينه ، تا قيام قيامت در طليعه قيام هامان خواهيم برد . و در باغ سينه مان ، گل محمدي ، بوي خون تو را دارد ......

 

اَلْسَّلامُ علَيكْ يا ثارالله و عَلْي اْلاَرواحِ اْلَتي حَلَّتْ بِفِنائك

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 19:14  توسط صادق  | 

فلسفه ی با تو بودن

در اختیارم نیست دیوانه
تفکر و اندیشه ام با تو شکل گرفته است
چگونه بیاندیشم وقتی نیمی از ذهنم خالی است
و نیمی دیگر در حسرت نیمه ی خالی
به یادت هست خطوط زندگیمان را
در کف دست سرنوشت چقدر موازی بود
آنچنان که انگشتان با یکدیگر
اما چطور آن خطوط یکدیگر را قطع کردند ؟ هنوز نمی دانم
من نبوغ چشمانت
اعداد موسیقی ات
فرمول های احساساتت
قانون های زندگی ات
و فلسفه ی مرگت را
هنوز که هنوز است نفهمیده ام
چگونه رفتنت را با ریاضیات جدایی اثبات کردی
ومسئله ی تنهایی را با چندین راه برایم حل نمودی
چقدر فلسفه ی شیدایی را درچشمانت مرور کردم
و هرگز منطق دستانت را نفهمیدم
میگفتی تقصیر خودت نیست ! تو منطق نداری
راست میگفتی من هنوز هم منطق تو را ندارم
میگفتی مرگ یک اصل است یک قانون
و جدایی و تنهایی راه های اثبات آن
من بارها این اصل را برای خود اثبات کردم
اما هرگز به نتیجه ی دلخواه تو نرسیدم
مرگ عشق با رفتن تو برای من اثبات نشد
هرگز ! هرگز
تو شعر خواندنت
فکر کردنت
دوست داشتنت
تنها بودنت
تنها ماندنت
تنها مردنت
در یک مسئله ساده میشد
و من
تمام زندگی ام
تمام عشق و بودنم
تمام حرف ها و افکارم
در فلسفه ی عشق افلاطونی خلاصه می شد

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 13:39  توسط صادق  | 

برای تو

 

 

 

 

 

 

 

پروانه بیدار است . باد میوزد. مبادا چراغ ها از نفس بیفتند.

پیراهن ابرها خیس است. من بیدارم. باد عصیان میکند.

آن خیابان روبرو منتظر من است. مبادا خاطراتمان رنگ ببازند.

کاج ها چه زیبا شده اند. حرف های من می خواهند برهنه در باران بایستند.

چرا ستاره ها هیچ وقت نمی خوابند؟

                                             چرا تو نمی آیی؟

                                             آن خیابان روبرو منتظر من است !

 

من ، چند قطره باران و عطر کوه ها را به هم آمیخته ام و در شیشه ای کوچک ریخته ام تا وقتی آمدی به روی تو بپاشم.

دلم بیدار است و من لبریز نور و آوازم.

صدایم که جاری میشود به سوی انتهای باغ میرود.

بوسه هایم را به همراه کلوچه و گلاب به زیباترین کبوتری که در پشت بام همسایه مان زندگی میکند میدهم تا به خانه ات بیاورد.

بوی پونه ها را هیچ آیینه ای به من نشان نمی دهد.

میخواهم خواب دره ها و دلتنگی بنفشه ها را قاب بگیرم و به دیوار اتاقم بزنم.

میخواهم در دیوان حافظ - فقط - به دنبال گیسوان تو بگردم.

میخواهم روزی که سنگ ها ، حتی ، شاعر میشوند تو را لب چشمه صدا کنم.

لب هایم همیشه با نام آبی تو تر و تازه اند،

                                                   چرا به ایوان خانه من نمی آیی؟

میدانم که ترانه های کهنه من قابل تو را ندارند.

میدانم پنجره ام شکسته و ساعتم در خوابی عمیق فرو رفته است.

قول میدهم وقتی تو را دیدم سکوت کنم تا به حرف چشم هایم گوش کنی !!

 

نمی دانم کی شاعر شدم.

فقط میدانم که گلابی ها خنده بر لب داشتند و سیب ها لباس سرخ خود را پوشیده بودند.

 

من حتی به آینه ها که بی هیچ واسطه ای تو را میبینند و چشم در چشم تو میدوزند حسودی میکنم .

من به هوا که همیشه به درون تو سفر میکند و گرم و پر شور باز میگردد حسودی میکنم.

من به درختانی که هر روز بعد از ظهر، ساعتی مانده به رفتن خورشید از کنارشان میگذری حسودی میکنم.

 

نمی دانم کی شاعر شدم.

فقط میدانم که شب قبل تو به خوابم آمده بودی . . .

و صبح که بیدار شدم

                           بالشم . . .

                                          لبریز شعر بود و گریه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 15:44  توسط صادق  | 

من مردم روزی

 

 

 

دلم را سخت در آغوش گرفته است غمی ناشناخته
عجیب و عجیبتر
اشکها چه لغزانند امشب و چه مختار
یادگاری از روز وداع
مرگی ناشناخته
شروعی دوباره
کتابی در دستم بود آن روز
وقتی داشتم با تو و تمام زندگی خداحافظی میکردم
در تمام مدت داشتم میخواندم
میخواندم....
و اشک میریختم
مثل حالا
در شعر ها و فکر ها و نوشته هایم دراز کشیده بودم
و میخواندم
و میگریستم
و میمردم
و کسی نبود
و کسی نفهمید
و کسی به دادم نرسید
چه روزی بود آن روز
چه سلوکی بود آن شب
چقدر سبک بودم در خیال خویش
با کاغذی در مشت و کتابی در دست
با چشمانی خیس و مبهوت
با قلبی سنگ و عاشق
با فکری باز و اسیر
با زندگی شیرین اما سخت
سخت
چه کلمه ی زیبایی است
فکر کردی؟
اگر سخت نبود چه قدر دنیا آسان بود!
مثل این بود که تو نباشی
آه چقدر زشت!!
من تک تک جملات کتاب را حفظ بودم
و آنها را زیر لب زمزمه میکردم
من میدانستم دارم به جایی می روم
چشمانم را بستم و با تمام آرزوهایم
با تمام عشقم
با تمام حسرتهایم
با تمام کتابهایم
با تمام نوشته هایم
با همان عینکم
با همان نگاه خیره ام
با همان افکار پریشانم
با همان دیوانگی هایم
به خواب رفتم
و زمانی بیدار شدم که تو بالای سرم نبودی
باز هم نبودی
همه بودند به جز تو
شیطان بود
خدا بود
فرشته ها بودند
مادرم بود
پدرم و برادرم
اما تو نبودی
حتی یادت هم نبود
حتی بو و احساست هم نبود
حتی زندگی نبود
من انگار مرده بودم
نه ! ... ای کاش مرده بودم
اما صدای تیک تیک دستگاهی نشان میداد که من زنده ام
باز هم این کلمه ی سخت را بر زبان آوردم
چگونه می توانم؟؟؟
آن فرشته های سپید پوش میگفتند در تمام مدت کتابم در دستم است
میگفتند چیزی زمزمه میکردی
یه همچین چیزی: آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم
آه ای زندگی...
آه ..آه
میدانی این را به هیچ کس نگفته ام؟
تو اولین شنونده ای
تو اولین شنونده ای هستی که هیچ گاه نمیشنوی
عجیب است و عجیبتر
من به هیچ کس نگفتم که مرده ام روزی از شدت شجاعت
و شبی زاده شدم از نطفه ی یک ترس
من نگفتم هرگز که کسی را دوست می داشتم
برای همیشه
وفکر میکردم تو با تمام مردم فرق داری
اما وقتی مُردم تازه فهمیدم
تو مثل بقیه ای فقط کمی دیوانه تر
کمی فقیر تر
کمی آگاه تر
کمی ناشایست تر
کمی زشت تر
کمی باهوش تر
کمی گستاخ تر
کمی حسود تر
کمی بی دین تر
کمی با خدا تر
کمی زیرک تر
و کمی دوست داشتنی تر
میبینی چقدر شبیه به بقیه هستی؟
تو با بقیه هیچ فرقی نداشتی من گمان میکردم فرق داری!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 14:59  توسط صادق  | 

بوسه ی باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 17:34  توسط صادق  | 

جالبههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 22:21  توسط صادق  | 

خانه غم

در خانه ی غم گاه گداری نفسی بود

هر وقت در آن خانه ی تاریک کسی بود

یک خانه پر از محنت و بیچارگی و درد

غم بهر غمینهای خودش دادرسی بود

من از غم عشق و دگری از غم غربت

بیچاره فراوان و محینهای بسی بود

هر کس ز غم غصه ی خود ناله سراید

بر زندگی شیرین, غم چون مگسی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 12:13  توسط صادق  | 

جام 2006

با امید مو فقیت تیم ملی ایران

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 16:25  توسط صادق  |